مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
396
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گرمى هوا ايشان را بگرفت . بكوچهء لطيفى رسيده ، به آن كوچه داخل شدند و در صدر آن كوچه ، خانهء بلند بنيانى ديدند . از بهر گرفتن خستگى راه بر در آن خانه بنشستند . از آن خانه دو خادمك قمرمنظر بيرون آمدند . يكى از ايشان با ديگرى هميگفت : كاش مهمانى پديد ميآمد . از آنكه خواجه من تا مهمان نباشد ، خوردنى نمىخورد . و ما امروز تا اين وقت گرديديم ، كسى را نيافتيم . خليفه از سخن ايشان شگفت ماند و گفت : براى تفرج كرم خداوند اين خانه داخل شويم و مروت خداوند خانه را بعيان ببينيم و بدان سبب نعمتى از ما به دو رسد . آنگاه با خادمك گفت : از خواجهء خود بآمدن جمعى از غريبان دستورى بطلب . و خليفه هروقت مىخواست كه برعيت تفرج كند ، در زى بازرگانان بيرون ميآمد . پس خادم بخواجهء خود بازگشت و او را از واقعه آگاه كرد . خواجه فرحناك گشته ، برخاست و خود با خادمان بيرون آمد . و او جوانى بود بديع الجمال و پيراهنى بلند و ردائى زرين طراز كه با طيب معطر بود ، در بر و انگشترى ياقوت در انگشت داشت . چون خليفه را با ابن حمدون بديد ، گفت : مرحبا بخواجگانى كه از قدوم مبارك خود ، ما را نواخته و غايت لطف بما كردهاند . پس چون ايشان به خانه درآمدند ، خانهاى ديدند نمونهاى از بهشت .